اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

968

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

مدينه آتش افتاد . عمر بيامد و بر سفالى نبشت : يا نار اسكنى باذن الله ، و اين سفال به آتش انداخت . آتش همان‌گاه فرونشست . و نيز چون مصر را فتح افتاد ، نامه‌اى سوى عمر بن خطاب آمد رضى الله عنه كه رود نيل از رفتن باستاد . از آن وقت باز كه اين آب استاده بود به روزگار فرعون لعنه الله ، هر سالى همان وقت باستد تا كسى را اندر وى غرق نكنند روان نگردد . و ايشان مر كافران را غرق كردند . اكنون اهل مصر مسلمان‌اند و مر مسلمانان را به آب غرق كردن روى ندارد ، امير المؤمنين چه فرمايد ؟ چون نامه برخواند ، قرطاس خواست و نبشت : من عمر بن الخطاب الى نهر النيل . [ 48 الف ] عنوان اين بود . باز اندر رقعه نبشت : يا نيل ، اگر خداى را عز و جلّ مطيعى من خليفت وىام ، همىفرمايم ترا كه برو ، و اگر اندر خداى عاصىاى ما را به تو هيچ حاجت نيست . رقعه فرستاد سوى مصر . رقعه را به نيل اندر افگندند . اندر ساعت روان شد و تا امروز نه استاده است . و نيز روايت آوردند كه رسولى از روم سوى عمر بن الخطاب آمد . چون به مدينه آمد خانهء امير المؤمنين پرسيد . نشان دادند . چون به در خانه آمد . در باز ديد [ به روز و ] دربان نه و اندر خانه فرش نه و بر در پرده آويخته نه . عجب داشت و پرسيد كه امير المؤمنين كجا است ؟ گفتند بيرون شد . پرسان‌پرسان بر اثر وى برفت . بديد عمر خطاب را به كويى از كويهاى مدينه به دوكانى بر خفته و دره بالين كرده و مرقع پوشيده . اين ترسا بايستاد و بگفت : عدلت فامنت فنمت . باز انديشيد كه اين امير المؤمنين است من ورا تنها يافتم خفته ، من ورا بكشم تا فتنه اندر مسلمانان افتد و ما خروج كنيم . و شمشير بركشيد و برآورد تا مر عمر را بزند . مولا جل جلاله زمين را فرمان داد تا بشكافت و از زمين دو شير برآمد : يكى نر بر دست راست عمر و يكى ماده بر دست چپ عمر . هر دو آهنگ ترسا كردند . فرياد كرد و شمشير از دست وى بيفتاد . عمر رضى الله عنه بيدار گشت . قصه با وى بگفت و گفت اسلام بر من عرضه كن ، مرا درست گشت كه اين دين اسلام حق است . فاسلم به و حسن اسلامه . كرامات بيش از اين چه باشد ؟ ! و اين همه مانندهء معجزهء پيغامبران است و نه